دو جای پا هستي ام را پر کرد

وقتی با همیم...

1.

وقتی با همیم

عقربه های ساعتم

دو دور بیشتر می چرخند

اما

زمانی که از هم دوریم

زمین از حرکت می ایستد

و ماه

به معادله ای احمقانه تبدیل می شود...

2.

خانه اش

یک تکه کارتون

و یک ساز دهنی

رو به روی پارک دانشجو

و مردمی که باید

به جای او بخندند

به جای او زار بزنند

که شاید باز شود

آن دو پلک جادویی

که دنیا را در خود پنهان کرده

و از خنده

می گرید. . .

 

پ.ن:

نسیم زرنگ تر از این حرفهاست که در کوچه ما بوزد!

اصلا شاید قرار نباشد بوزد!

اصلا نه به قاصدک اعتقاد دارم نه...

بی خیال...

 تمام جملات دنیا به همین سه نقطه ختم می شود.

...

...

...

   + رضا صالحی ; ۳:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱٧
    پيام هاي ديگران ()

تهران ، پارک کیهان. .

من این پارک را دوست دارم

دلتنگی هایم را قدم می زنم

و تنهاییم را اینجا

پنهان می کنم

صندلی هایش با من آشنایی دارند

و سنگ فرشهایش

جای پاهایم را می شناسند

و عمو یاشار

مهربان ترین باغبان دنیاست

که همیشه دستانش بوی گل می دهد

این پارک محدوده من است

که در آن شعر بخوانم

و بعدازظهر های دلگیر

آرزوهایم را

با تمام اجسامش

قسمت کنم. . .

پ.ن:

قدم می زدم ، عمو یاشار مثل همیشه داشت شیر آب را می بست به ناگاه نگاهش به سمت من افتاد

و با طرح یک لبخند :تویی رضا بیا که به موقع اومدی...

یک اتاقک 6 متری و یک گاز پیک نیکی کوچک :.دیگه باید ببخشی یه چای سادست ، نباتم داریم خلیل دیروز از مشهد آورده...

زندگی عمو یاشار را زخمی کرده بود ، عمو گفت که تمام فرزندانش او را ترک کردند او گفت که همسری زیبا داشتم با چشمان آبی و ستاره ای در دل او را دریک شب برفی از دست دادم و موهای یک پارچه سفیدم یادگار شب برفی عزیمت اوست ، بعد از او هر چه گل کاشتم به زیبایی چشمانش نشد. . .

زبانم بسته مانده بود تنها برایش شعر کوتاهی خواندم

و او گلی زیبا به من هدیه داد و گفت: این گل را بین دفترت نگه دار و یادت باشد که این را فقط به زیباترین زن دنیا بده ...

و بعد با هم ترانه های غمگین ترکی  را گریستیم. . .

آیرولوک... آیرولوک... امان... آیرولوک......

   + رضا صالحی ; ٩:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢۳
    پيام هاي ديگران ()

سال نو..

سال ها آمدندو رفتند.

گلها شکوفتند و پژمردند.

آدم ها به دنیا آمدند و مردند.

اما من!!

هنوز همان درختم!

با پشت خمیده

در دشتی تنها. . . !

 

 

پ.ن:

یادش بخیر کودکی با تمام تنهایی هایش!!!

یادش بخیر خانه  پدر بزرگ در محله ی قدیمی دزفول!!!

و برادر بزرگم که با عشق هایش پرستو ها را به خانه می آورد.

و خواهر ، که هر بند شعر هایش صبحی دوباره و حجاب سیاره ای آسمانی بود.

و مادر که جوان بود و گل می کاشت.

و دستهای دریایی پدر که تا آسمان فرا گستر می شد.

محاسباتم درباره دنیا اشتباه بود.

محاسباتم درباره آدم ها اشتباه بود.

محاسباتم درباره عشق اشتباه بود.

در کودکی معیاری برای سنجش داشتم ، معیار عشق ، معیار احساسات و...

اما چه گمان می بردم که این دریا معیاری برای سنجش ندارد

اما چه گمان می بردم که بازی های دنیا سخت تر از گرگم به هوا باشد

اما چه گمان. . . !

حال دیریست چشمانم را از دست داده ام با کولباری از دردهای پنهانی که

جانم را آزاد نمی کند!

 این گونه آرامش غیر ممکن و عشق ، قصه تلخ روزگار می شود.

یاران ، سال نو چه تفاوتی دارد وقتی دستی ، دستی را نگیرد

وقتی عاشقان از عشق شکست خورده بر می گردند و تنهایی جزئی از دنیا

می شود؟!!!

حال چه تفاوت می کند وقتی ستاره ای نباشد و فرشتگان ساعتها به مناجات بنشینند!!

یاران سال نو برای من غم انگیز است ، هر چند شاید گلی دوباره متولد شود

و بیابان را از غربت بی نهایتش رهایی بخشد. . .

و شاید زنی در زمین کودکان آسمانی را آبستن شود!

دلتنگ بودم .

به کوچه زدم. .

و بسیار گریستم. . . .!!!!!!!


   + رضا صالحی ; ٥:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢۳
    پيام هاي ديگران ()

زیبایی در یک عصر دلگیر...

مرتضی را کشتی...!

ناصر را کشتی...!

من را هم. . . !

زیبایی تو بی رحمانه بود!

تنها،

برای لحظه ای پا به کافه گذاشتی

و دنیا را کشتی...!!!

 

پ.ن:

عجیب است دوستان! ما از هر طرف به دیوار پشت می کنیم ، دیوار دیگری می بینیم

ما بد شانس بودیم ،

پایمان در سطح صاف پیچ خورد و دقیقا جایی که افتادیم دیوار فرو ریخت

ما نتوانستیم با زیبایی تو کنار بیاییم ، قلبمان از جا کنده شد و نیمه شب ، خود را

از سقف آویختیم ، اما دوباره بد شانسی آوردیم و سقف فرو ریخت. . . !!!


   + رضا صالحی ; ٩:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢٢
    پيام هاي ديگران ()

خاک سپاری آخرین جنگجو..

همواره در جنگم!

مثل جنگجویان قرون وسطا

در جنگی نا برابر

که تکه تکه ام می کند.

دستم را بر پایت

پایم را در سفر

و دلم به تو غنیمت رسید!

زندگی ام همواره جنگ بود

و تنی برای خاک سپاری ندارم . . .!

 

پ.ن:

شمشیرت را بکش!!

مقاومت نمی کنم!

قرار است مثل اقسانه ها  آهسته بمیرم. . .

   + رضا صالحی ; ۱:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱٢
    پيام هاي ديگران ()

آخرین روزهای زمستان. .

گذر گاه بعدازظهر.

 روزهای زمستان.

تو با آخرین برف هم نیامدی!

من ، برادرم و سینا

مثل برگ های شکست خورده

از شاخه می آفتیم

و از همان مسیر که آمدیم

بر می گردیم

شاید همین جاده

بهانه بود

که به جای آمدن

بروی!!!

 

پ.ن:

در مسیر جاده سولقان دلتنگی دیده بودم. وقتی از ماشین پیاده شدم. شروع به راه رفتن کردم. محمد و سینا کوچه باغ ها را با هم قدم می زدند. و من پشت ایشان صدای خش خش برگ ها را شمارش می کردم.  زتدگی هر دوی آنان را زخمی کرده بود. و آوار دلتنگی آنان زبان تازه ای داشت

مکالمه بین این دو به نا گاه  من را وارد دنیای جدیدی کرد. . .



   + رضا صالحی ; ۱:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۳٠
    پيام هاي ديگران ()

تو می آیی اما. . .

مثل خورشید

که روز را ترک می کند!

غروب کردی.

من تنها شدم!

در لا به لای ستارگان.

زیبایی تو خورشید بود

و من تکه ای از شب

تو می آیی

زمانی که باید بروم. . .

پ.ن:

انگار تقدیر این گونه است که بی تو سر کنم .

هر جا که می روم تو قبلا رفته ای.

و درست زمانی که قرار است تو را ببینم ، تو در فرودگاه تهران از هواپیما پیاده می شوی اما قبل آن من در سانحه رانندگی مرده ام. . .

   + رضا صالحی ; ٢:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/٢٢
    پيام هاي ديگران ()

چیزی میان ستارگان می درخشد..

 

دستاش به سمتی اشاره رفته!

م. به کجا نگاه می کنی فرشته؟

ف. غروبو بین.. تن آسمون پر از کبودیه!

م. خوب شاید خدا دلش گرفته باشه...

م. هی دل........

م. میدونی تنهایی چیه؟

ف. تنهایی یعنی یه شاعر دلش بگیره.

م. می دونی شاعر کیه؟

ف. شاعر یه گنجشکه که روی تیر چراغ کز کرده

ف. یه برگه که داره از شاخه می افته

ف. یه حسه که تو بازی بچه ها هست

ف. یه باغه به اسم دل که بوی بهار نارنج میده.

م. دل چیه فرشته؟

ف. دل جایی هست که آدما زندگیشونو توش انبار می کنن

ف. یه باغ که پر از میوه و گل و رنگین کمونه

ف. اما آسمونش بعضی وقتا ابری می شه و میوه های مسمومش

ف. گاهی زیاد می شه که آدما متوجه نمی شن!

م. باغ به این بزرگی!!

م. کسی توش گم نمی شه؟

ف. آدما نمی تونن زندگی رو انبار نکنن

ف. بعضیا اینقدر سرشون شلوغه که از روی گل هاش رد میشن

ف. لگدمالشون می کنن

ف. وقتی یگی از روی گلای باغ رد بشه

ف. قلبمون تیر می گشه

ف. گل های چیده شده دیگه به سادگی رشد نمی کنن

ف. اون موقه آدما افسوس می خورن

م. یعنی دل منم ......؟

م. ای بابا! چرا آدما پا می زارن رو همه زندگی ؟

م. آخه یه نفرم نمی تونه حرف دلمو بفهمه؟

م. این یعنی تقدیر؟

م. چرا آدمای ساده و مهربون ودل پاک همیشه بازیچه می شنو شکست می خورن؟

م. چرا آدما به جای این همه برجو و آسمون خراش گل نمی کارن؟

ف. صبر کن انسان!

ف. آدما با هم فرق دارن.

ف. هیچکس نمی تونه شبیه دیگری باشه

ف. چون آدما به جای عشق ، نفرت تو دلشون می کارن

ف. و اونایی که عاشق می شن دورشونو یه عالمه علف هرزه می گیره

م. عشق؟

م. عشق یعنی چی؟

ف. اینو از من نپرس! نمی تونم جواب بدم!

م. ای بابا پس من به کی بگم؟!!

ف. به هیچ کس ، هیچ کس نمی دونه

ف. خودت باید بفهمی....

م. تو تا حالا عاشق شدی فرشته؟

ف. آره.....

م. پس چرا تنها نشستی؟

ف. آخه فرشته ها نمی تونن عاشق بشن

ف. اگه هم بشن ....

م. اگه هم بشن چی؟!

ف. بی خیال انسان

ف. من امشب از بین هزارتا ستاره فرار کردم

ف. تا شاید بتونم عشق رو ببینم

ف. اما.... !!

ف. دیگه باید برم .....

م. نه ، نهههههههه، تنهام نزار، فرشته  ، فرشتههههههههههه

م. ای بابا......

م. عشق کجای دنیاست؟! ، نمی دونم شاید بین همین ستاره ها که هر شب می شمورم!

م. 23

م. 24

م. 25

م. 26

27....

..............

.....................

پ.ن:

پیدایت می کنم حتی اگر یک ثانیه از عمرم مانده باشد. . .

 

 رضاصالحی...16/11/1389

 

 

 

   + رضا صالحی ; ۸:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۱٦
    پيام هاي ديگران ()

بی راهه..

هر جایی که گذشتم

بی راهه بود

هر پله کانی که پا نهادم

فرو ریخت

و دستهایم

تو را لمس نکرد

دست روی دلم بگذار

خون دارد

فوران می کند. . .

پ.ن:

وقتی قرار است تنهایی به اتاق بیاید ، نه در می زند ، نه پا می کوبد ،

نه نگاه می کند. و تمام در ها را به روی خودش باز می بیند.

کاش بودی و می دیدی اما چه سود تو آنقدر دلگیر بودی که از خواب ها  هم رفتی ، و باز نیامدی. . .

   + رضا صالحی ; ٢:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۸
    پيام هاي ديگران ()

ابر خیالی. . .

ابری خیالی نبودم.

که سرم را با آفتاب گرم کنم!

پلی شکسته نبودم.

که عابران با احتیاط از من بگذرند!

و آتشفشان خاموشی ، نبودم.

که ناگهان فوران کند!

من یک مرد ساده بودم.

با قامتی شکوهمند

اما دریغ ای زن!

که تو تنها در افسانه بودی. .

پ.ن:

چیزی را گم کرده ام . پیدایش نمی کنم!!! اگر بیایی شاید . . .

   + رضا صالحی ; ٢:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/٦
    پيام هاي ديگران ()